سفارش تبلیغ
صبا

بشنو از دل

نادرشاه وگدای حرم امام رضا

روزی یه نابینایی جلوی حرم حضرت امام رضاعلیه السلام ، گدایی می کرده. روزی نادرشاه افشار از اونجا رد میشده و به سمت گدا میره. گدای نابینا به هوای اینکه مردم عادی اند بلند میشه و دستشو جلوی اون میگیره.

 نادرشاه ازش میپرسه: چند ساله اینجا گدایی می کنی؟ 

نابینا جواب میده: شش سال!

نادرشاه میگه:شش ساله جلوی حرم حضرت رضا گدایی می کنی و هنوز شفا نگرفتی؟

بعد نادرشاه بر می گرده به گدای نابینا میگه: من نیم ساعت میرم داخل حرم و برمی گردم ، شفاتو نگرفته باشی میدم بکشنت! چند تا مامور هم براش میذاره تا فرار نکنه.

نادرشاه تو قساوت معروف بوده و گدا می دونسته نادر با کسی شوخی نداره و به حرفش عمل می کنه.

گدای نابینا میبینه قضیه جدیه و راه دیگه ای نداره و شروع می کنه به گریه و دعا که، آقاجون ! جونم در خطره، اگه شفامو ندی نادر منو میکشه و ... ناله اش بلند میشه. 

نادر شاه برمی گرده و می بینه ، بله! گدای نابینا، بینا شده؛

نادر شاه حرفی به اون گدا میزنه که خیلی حکیمانه و جالبه:

"تا حالا گدا نبودی، اگه گدا بودی شیش سال نابینا نبودی و همون اول شفاتو می گرفتی"

(برگرفته ازآثار استاد عالی)

گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحب خانه چیست؟؟

یکی از عوامل عدم اجابت وتاثیر دعاهامون اینه که واقعا واز ته دل نمی خواهیم وفقط حالت لقلقه ی زبانی است

وبا امید واعتقاد صدردرصد نمی خواهیم.


+ نوشته شده در دوشنبه 96/8/29ساعت 11:46 عصر توسط تبریزی نظرات ( ) |


تواز سلاله لیلی من از تبار جنون

چرا زهم بگریزیم،راهمان که یکی است

سکوتمان،غممان،اشک وآهمان که یکی است

چرا زهم بگریزیم؟دست کم یک عمر

مسیر میکده وخانقاهمان که یکی است

تو گر سپیدی روزی ومن سیاهی شب

هنوز گردش خورشید وماهمان که یکی است

تو از سلاله لیلی من از تبار جنون

اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است

من وتو هردو به دیوار ومرز معترضیم

چرا دو توده ی آتش؟ گناهمان که یکی است

اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است

چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است


+ نوشته شده در دوشنبه 96/8/29ساعت 3:40 عصر توسط تبریزی نظرات ( ) |


ما آیینه گشتیم که حیران تو باشیم

ترسم که به پایان رسد عمر و تو نیایی

از داغ جدایی جگرم سوخت کجایی ” 

بخت من سر گشته گره خورده به مویت

وقت است که دگر حلقه ی گیسو بگشایی

من ماهی دلتنگ و چشمان تو دریاست

زندانی دریای تو را نیست رهایی

ما آینه گشتیم که حیران تو باشیم

مشکن دل این آینه با تنگ جدایی

چون سایه به دنبال تو یک عمر دویدیم

دردا و دریغا نرسیدیم

دردا و دریغا نرسیدیم

” ترسم که به پایان رسد عمر و تو نیایی

از داغ جدایی جگرم سوخت کجایی

اللهم عجل فرج مولنا صاحب الزمان


+ نوشته شده در یکشنبه 96/8/28ساعت 10:56 صبح توسط تبریزی نظرات ( ) |


او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد.

علامه طباطبایی


+ نوشته شده در یکشنبه 96/8/28ساعت 12:49 صبح توسط تبریزی نظرات ( ) |


بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد

هر که با پاکدلان، صبح و مسائی داد
دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد

زهد با نیت پاک است، نه با جامه پاک
ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد

شمع خندید بهر بزم، از آن معنی سوخت
خنده، بیچاره ندانست که جائی دارد

سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو
بت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد

هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی، که ضیائی دارد.
پروین اعتصامی

+ نوشته شده در یکشنبه 96/8/28ساعت 12:30 صبح توسط تبریزی نظرات ( ) |