سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

بشنو از دل
این وبلاگ واگویه ها وتراوشاتی است از دل پرسوز وپردرد،چرا که هرآنچه از دل برآید لاجرم دردل نشیند. 
لینک دوستان
بغض دل عشق گریه نگاه

 

من آن سیبم که افتاده زبالا


خوش آن دستی که می گیرد


«تو» باشی


من آن گیسو کمندم دست صیاد


خوش آن دستی که می گیرد


«تو» باشی


من آن زلفم پریشان گشته چون شب


خوش آن دستی که می گیرد


«تو» باشی


من آن قطره که از ابری چکیده


خوش آن دستی که می گیرد


«تو» باشی


من آهوی رمیده سوی صحرا


خوش آن دستی که می گیرد


«تو» باشی


من آن اشک چکیده روی رخسار


خوش آن دستی که می گیرد


«تو» باشی


من آن عشق رهیده از دل یار


خوش آن دستی که می گیرد


«تو» باشی.


#جواد تبریزی


[ یکشنبه 98/2/29 ] [ 2:6 صبح ] [ تبریزی ] [ نظرات () ]

 

حیاط روستایی گیلان,حیاط خانه روستایی,طراحی حیاط روستایی,درب حیاط روستایی,عکس حیاط روستایی,تزیین حیاط روستایی,حیاط های روستایی,ماکت حیاط روستایی,نمای حیاط روستایی,باغچه حیاط روستایی,دیزاین حیاط روستایی,حیاط سازی روستایی,دکوراسیون حیاط روستایی,حیاط خانه های روستایی,عکس درب حیاط روستایی,حیاط سازی خانه روستایی,زیباسازی حیاط روستایی,مدل درب حیاط روستایی,فضاسازی حیاط روستایی,حیاط یک خانه روستایی

 

 ای میوه ی ممنوعه ام


من همچو آدم جد خود


گشتم اسیر زلف تو


من شهد شیرین لبت


از دست دریا می چشم


ای میوه ی ممنوعه ام


چشمان تو افسون گر است


هر لحظه افسون می کند


مسحورم از چشمان تو


مست از رخ زیبای تو


مدهوشم از خال لبت


ای میوه ی ممنوعه ام.


#جوادتبریزی


[ شنبه 98/2/28 ] [ 12:35 صبح ] [ تبریزی ] [ نظرات () ]

 


[ جمعه 98/2/27 ] [ 1:54 صبح ] [ تبریزی ] [ نظرات () ]

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

– شعر از: مرتضی عبداللهی


[ جمعه 98/2/27 ] [ 1:4 صبح ] [ تبریزی ] [ نظرات () ]

 

 عکس نوشته های قرآنی،تصاویر قرآنی،کانال قرآن کریم،ترجمه آیات قرآن،

 

خدایا!


دراین شب ها،


حضورت را بر من بچشان،


مرا از غیبت به در آر،


که هرچه می کشم


ازاین غیبت هست


ای حاضرترین غائب زندگیم!!


[ پنج شنبه 98/2/26 ] [ 3:22 صبح ] [ تبریزی ] [ نظرات () ]

 

اشعار زیبا در مورد دوران کودکی | شعر زیبا درباره خاطرات کودکی

 

لابد اتفاق افتاده براتون دخترک کوچولویی را به پارکی یا شهر بازی ببرید


رفتنتون دست خودتون هست،اما برگشتنو اون تعیین می کنه


مگه طفلکی دل می کنه ازبازی


تو هم که نمیخای بازی کودکانشو بهم بریزی


دوستا وهم بازی های پیدا کرده


اومدنت سهل وآسون بود


اما رفتنت چی؟


چون دخترک تو دنیای خودش غرق است،انگاربرای موندن اومده.


مثل ما هم تو دنیا،درست مثل این کودک هست


به راحتی می آیم


اما به سختی دل می کنیم


به خاطردوروز دل خوشی خود


چه دل ها که نمی شکنیم


به خاطر آبادی خانه خود


چه خانه هاکه ویران نمی کنیم


به خاطر زندگی خود


چه زندگی ها که خراب نمی کنیم


زندگی همسر،فرزندان و...


چه کلاه ها که بر نمی داریم


انگار برای ماندن وجاودانگی آمده بودیم


ووقتی هم که موسم«رفتن» می شود


از خدا گله می کنیم


چه بسا کفر هم بگوییم!!


که چرا آخه؟


اینجا کلا خلقت وزندگی ومرگ برای ما بی معنی می شود


اینجا تازه سوال ازفلسفه خلقت به ذهن می آید


چرا چنین است؟


چون هدف آمدن ما به این دنیا درمظاهروزیبایی های دنیوی


وتعلقات ما گم شده است.


ما آنی وگذران را همیشگی ومانا فرض کرده بودیم.


وبشدت به آن دلبسته بودیم


وبه این خاطر گفته اند:


موتو قبل ان تموتوا


بمیر ای دوست قبل از مرگ اگر می زندگی خواهی


که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما.


[ جمعه 98/2/20 ] [ 4:9 عصر ] [ تبریزی ] [ نظرات () ]

عکس پروفایل مادر فوت شده گریه دار

 

تا وقتی بودی شمعدانی ها گل میدادند


خانه بوی عطر تو را داشت


و یاس به شوق حضورت


در و دیوار خانه را شکوفه باران میکرد.


حالا نیستی و گل ها خشکیده اند.


اما چشمه چشمانم از غم نبودنت نمی خشکد مادرم.


مادر


بعداز رفتن تو،


هیچ صدایی مرا بیدار نکرد


دلم خاموش شد


چشمم نخفت


شمع گریست


پروانه به حالم سوخت


شبم تارشد


روزم شب


ماه خون دل خورد

و

ستاره به حالم گریست


اما

ناگهان سینه شب شکافت


صبح امید با زمزمه خوب نسیم آمد


وازمن بگذشت


دل ویرانه ی من، بوی تورا از صبح گرفت.


[ جمعه 98/2/20 ] [ 2:50 صبح ] [ تبریزی ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

جستجو گری هستم درمسیر شدن که بادیدباز و وسعت نظر وبدون عینک تعصب،به واقعیت های هستی می نگرم.حاصل عمرم سه سخن بیش نیست،خام بودم پخته شدم سوختم.
موضوعات وب
امکانات وب
>