سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

بشنو از دل

غربت آن است که یاران ببرندت ازیاد

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

 

اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

 

#فاضل_نظری / @ashoomteam


+ نوشته شده در پنج شنبه 97/8/3ساعت 10:48 عصر توسط تبریزی نظرات ( ) |